دنیای درون
می دانم بهار دارد می
آید ، همه چشم براه خوش آمد گویی به بهارید اما
من می خواهم
... از زمستان خدا
حفظی کنم ... ما را ببخش سرمایت را دیدیم پاکی و سپیدیت را نه یک رنگیت را
ارج ننهادیم و
غرق چند رنگی بهار شدیم ما انسانها همینیم یک رنگها را
دوست نداریم مبهوت و غرق رنگها ی پر ریا
می شویم برف و باران تو توان کشیدن دارد خدا نگه دار
فصل تنهای من
می دانم سال
دیگر می آیی
بعد از اشک
ریزان پاییز به
پیشواز نه عیدی داری و نه
عیدانه ای را
در خانه مان
این گرما مدیون حضور توست آدم
برفی مهربان با تو معنا می
گیرد، آغوش گرم، با تو تصویر میشود. ما را ببخش و خدا نگه
دار مظلوم ترین فصلها زمستــــان. در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و نگهبان بهشت از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به ... بهشت تصمیم ساده ای نیست..." شخص گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم." نگهبان گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید." آن شخص گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!" نگهبان گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.وقتی در آسانسور باز شد، شخص با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی وی منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند.آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، نگهبان به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم آن شخص با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. او آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، نگهبان به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ آن شخص گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم." بدون هیچ کلامی، نگهبان او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار او بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. آن شخص با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟..." شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو *رای* داده ای! انسانها
به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مىروند. با
يک سبد در جلو و يک سبد در پشت. در سبد جلو، صفات نيک خود را
مىگذاريم. در
سبد پشتي، عيبهاى خود را نگه مىداريم. به
همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مىبيند و عيوب همسفرى که
جلوى ما حرکت مىکند. بدين
گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مىکنيم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم
به همين شيوه درباره ما مىانديشد شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو. .. نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن. هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن. سفید بپوش.آب نبات چوبی لیس بزن.بستنی قیفی بخور. به کوچکتر ها سلام کن.شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس. زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.به دوست های قدیمیت تلفن بزن. شنا کن.هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.خواب ببین.چای بخور و برای دیگران چای دم کن. جوراب های رنگی بپوش.مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن. دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن. قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.از خواب های بد بپر و آب بخور. به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور.کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.خواب هات رو تعریف نکن. خواب هات رو بنویس و بخند. چشم هات رو روی هم بگذار.شیرینی بخر.با بچه ها توپ بازی کن.برای خودت برنامه بریز. قبل از خواب موهات رو شانه کن.به سر خودت دستی بکش.خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن! برای خودت دعا کن که آرام باشی.وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی. تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛ آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد. برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری. برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی. برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛ چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است. ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی. برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است. برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی. چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است. هیچ وقت خودت را به مردن نزن! برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد! برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی. باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد. بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت. تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند. برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند. برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد. هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند. دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!! اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛ آن وقت صدایش کن؛ به نام صدایش کن؛ او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟! تو صریح و ساده و رک بگو. هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند. شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت... تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و ... عشق... بدهد. آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!! حضور اصغر فرهادی در جشنوارههای مختلف و جایزههای متنوعش یک طرف، این یکی جایزه گلدن گلوب طرف دیگر.نمیدانم چرا؛ شاید به این دلیل که این یکی، نزدیکترین جایزه به اسکار است، هم به لحاظ زمانی و هم از نظر شان و اعتبار، که کم از اسکار ندارد. بازهم جایزه گلدن گلوب فرهادی یکطرف، سخنرانی کوتاه و گیرایش طرف دیگر. او کمتر از یک دقیقه وقت دارد که حرف دلش را خالی کند؛ آنهم به زبانی که به گفتهی خودش در مراسم اعطای جایزه منتقدان، چندان به آن مسلط نیست. کمتر از یک دقیقه وقت دارد تا در آن بالا، در موقعیتی برتر از صدها هنرپیشه و فیلمساز معروف هالیوودی، در مواجهه حضوری با چهره تک تک آنها، بر اضطراب طبیعی خود غلبه کند و حرف بزند... و آنها چه میدانند فیلمساختن در کشوری چون ایران یعنی چه... آنها که هر امکانی را در اختیار دارند و چیزی به نام محدویتهای فیلمسازی نمیشناسند، نمیدانند که جایزهی اصغر فرهادی به هیچ شکل، با جوایز خودشان برابری نمیکند، که هزار بار، به اندازهی تمام تفاوتهایی که فیلمسازی در دو سوی کرهی خاکی دارد، برتر و باارزشتر است...باری اصغر فرهادی باید از همه چیز بگوید، در ثانیههایی محدود و با زبانی بیگانه. باید از عشقش بگوید؛ از انگیزهها و امیدهایش... چقدر سخت است... چشم دوختن به چشمان رنگین صدها نفر که هریک، سری در سینما دارند؛ و حرفزدن به زبانی غیرمادری... اما اگر اوست هنرمند ایرانی، میتواند کتابها درد نهفته را با هنرمندی، در چند کلمه خلاصه کند... و بگوید که... نمیدانم از کدام باید بگویم؟ از مادرم، پدرم، دخترانم، همسر مهربانم، گروه همکارم...اما اینها همه یکطرف، این سخن فرهادی یکطرف که: از مردم کشورم میگویم... که آنها به راستی دوستدار صلحند... در این برهه حساس تاریخی که انگار تمامی موشکهای دنیا به سوی گربهای نشسته در اندوه نشانه رفتهاند، چقدر این کلام خوشآهنگ است... چقدر اصغر فرهادی از عهدهی این کار سخت خوب برمیآید و در کلماتی کوتاه، در زمانی اندک، همهی آنچه را که دقیقهها وقت برای گفتنش لازم است، به زبان میآورد... و ما را وادار میکند بار دیگر به ستایش هنر مردمیاش از جا برخیزیم و با غرور به دنیا بگوییم: حرف ما، حرف صلح و دوستی است... حرف ما را از زبان خود ما بشنوید.... ((نگین حسینی))
| Design By : Pichak |


